شبها... درد نوشته

شب ها...همین ساعتا...  همین وقتها..

همین لحظه هایی که با یک اس مس بوس شب خوش همسفرت به خواب خوشت میروی..

من با اشکهایم بازی میکنم... دیوانه نیستم..چشمانم بچه شده ان..  باید..ارامشان کنم..

تا مبادا فردا در جایی جای خیسش پیدا باشد...

 تو بخواب.. گریه میکنم...ناراحتم.. هر چه هستم...خب که باشم.. به تو چ ربطی دارد.. تو که مقصر نیستی.. فقط کبریت رابطه را کشیدی...من مقصر بودم...که میخواستم...با تک کبریتت ...عشق ترت را اتش بزنم... دیوانگی کردم... تو دیوانگی ام را ببخش... خدایتم عاشق شدنم را....

/ 0 نظر / 9 بازدید