داستانی از فقر..

دانش اموز سر کلاس نشسته بود... معلم درس میداد.... یهویی  معلم  داد زد..هوی حامد  هواست کجاست..؟؟؟  حامد ساکت بود...  از اون بچه های کم حرف بود حامد... زنگ اول گذشت..  زنگ دوم شروع شد... حامد ته کلاس مینشت...همیشه بچه ها اذیتش میکردن..معلم امد کلاس و مبصر برپا گفت و همه پا شدن...  درس تمام شد.. معلم از بچه ها پرسید بچه ها کیا میخان شغله باباشونو انتخاب کنن؟؟ همه دستاشون رفت بالا جز حامد..  معلم گفت حامد بابات چیکاره س؟؟؟  یکی از بچه ها به تمسخر گفت اغااا مهندس اشغالدونیه...  همه زدن زیر خنده...   حامد چشاش پر اشک شد ولی خودشو نگه داشت..  بچه ها همه میخندیدند  حتی معلم...حامد بلند شد..دهنشو به زور باز کرد ..اولین قطره ی اشکی که از صورتش اومد پایین شروع کرد به حرف زدن...

گفت= منم میخاستم پدرم مثل شما ادم حسابی باشه... کار خوبی داشته باشه..

منم دوست داشتم هر سال که میام مدرسه لباسسام نو باشن...

منم دوست داشتم.. خونمون به جای یه دیوار گلی .. یه خونه ی راحت بود...  هی حرف میزدو گریه میکرد...

معلم چشماش پر از اشک شد..رفت و رو تخته نوشت.....

خداوندا.... هر محتاجی را حاجت بده...    هر نیازمندی را نیاز بده...

به کرمت هر چه هست شکرا....   همه تو دادی نعمت و فزون را..

اخر سرم  جداگونه نوشت...ای کاش اگه دردی از هم دوا نکردیم... دردی را هم زنده نکنیم...

/ 0 نظر / 7 بازدید